خواستگاري عجيب و خوب
آوریل 6, 2008
تصميم دارم تا برخي خاطرات قشنگ ، جالب ، بامزه و البته قابل طرح جمع كه براي حقير يا دوستان گرامم رخ داده برايتان بنگارم .آنچه را در زير مي خوانيد خاطره اي است جالب كه يكي از دوستانم برايم طرح كرد.
روزي دو دوست از جنس پسر رفيق و شفيق با هم در خيابان گذار مي كردند كه يكي به ديگري گفت كه فلاني پدر و مادرم در خانه نيستند به منزل ما بيا تا باهم ماكوله اي بخوريم و به تماشاي فيلمکي بنشينيم و لختي بياراميم و … آن يكي قبول كردي و با هم به منزل دوست برفتي ، دست بر قضاي روزگار خواهر دوست در منزل بودي و به قصد استحمام در حمام ، دوست به اتاق دوست برفتي و دوست به قصد مهيا كردن ماكوله به مطبخ رفتي و ديگري در اتاق ماندي دخترك چون صدا بشنيد بسيار همي ترسيدن كرد و از حمام بدر آمد، بي جامه و سراسيمه بي آنكه بداند وببيند كه دوست برادرش در اتاق است به اتاق رفتي و در را ببست و دولا گشت و از حفره كليد دان در به تماشاي بيرون نشت كه بفهمد چه خبر است آن بيرون ها ، غافل از آنكه دوست در پشت سر او ايستاده ، شش دانگ به تماشاي او ، خلاصتا آنكه، دوست گنگ و گيج ، مات و مبهوت به تماشاي آن صحنه بودي كه ناگهان دخترك متوجه دوست گرديدي و در جا از هوش برفتي ، دوست از سر خجالت از خانه خارج گشتي و تا شش ماه از اويش خبري نشد تا پس از شش ماه بازگشت اينبار با خانواده اش و البت به قصد خواستگاري.
نتيجه : باز شود ديده شود بلكه پسنديده شود يا اينكه هديه رو با نكرده پس فرستاد نفرستاد
والسلام
روزي دو دوست از جنس پسر رفيق و شفيق با هم در خيابان گذار مي كردند كه يكي به ديگري گفت كه فلاني پدر و مادرم در خانه نيستند به منزل ما بيا تا باهم ماكوله اي بخوريم و به تماشاي فيلمکي بنشينيم و لختي بياراميم و … آن يكي قبول كردي و با هم به منزل دوست برفتي ، دست بر قضاي روزگار خواهر دوست در منزل بودي و به قصد استحمام در حمام ، دوست به اتاق دوست برفتي و دوست به قصد مهيا كردن ماكوله به مطبخ رفتي و ديگري در اتاق ماندي دخترك چون صدا بشنيد بسيار همي ترسيدن كرد و از حمام بدر آمد، بي جامه و سراسيمه بي آنكه بداند وببيند كه دوست برادرش در اتاق است به اتاق رفتي و در را ببست و دولا گشت و از حفره كليد دان در به تماشاي بيرون نشت كه بفهمد چه خبر است آن بيرون ها ، غافل از آنكه دوست در پشت سر او ايستاده ، شش دانگ به تماشاي او ، خلاصتا آنكه، دوست گنگ و گيج ، مات و مبهوت به تماشاي آن صحنه بودي كه ناگهان دخترك متوجه دوست گرديدي و در جا از هوش برفتي ، دوست از سر خجالت از خانه خارج گشتي و تا شش ماه از اويش خبري نشد تا پس از شش ماه بازگشت اينبار با خانواده اش و البت به قصد خواستگاري.
Entry Filed under: Uncategorized. برچسب: طنز / نثر مسجع.
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed