مهتاب چشم پدر

جولای 15, 2008

مرد خیلی خسته بود. تو فکرش داشت نقشه عملیات فردا صبح رو مرور میکرد که خیلی آروم به دیوار سنگر تکیه داد و نشست. هنوز چند ثانیه ای از وصلت چشمهای قشنگش با مهتاب نگذشته بود که پلکهاش به این معاشقه حسودی کردند.

مثل یکی دو ماه اخیر امشب هم خواب زن رو دید. آخه زن این روزا علاوه بر تحمل رنج دوری از مرد و ساختن و سوختن با نداری و زخم زبونای همسایه ها و هزار جور درد و استرس دیگه سنگینی یه بار شیرین رو هم رو دلش حس می کرد. دیگه چیزی نمونده بود. مرد اسمشو محمد گذاشته بود. برای دیدن چهر پسرش خیلی بی تابی می کرد. قول داده بود وقتی خبر به دنیا اومدنشو شنید کل خط رو شیرینی بده.

از چین و چروک عمیق صورتش میشد فهمید خواب خوبی نمی بینه. هر لحظه رنگش زردتر و قطرات عرق رو پیشونیش بیشتر می شن. صورت محمد رو بین دو تا دستاش گرفت. محمد بیقراری میکرد. “خدایا شکرت. اما صبر کن! چرا جای چشمای محمد خالیه؟”

با اضطراب یکهو مثل خمپاره از خواب پرید. هنوز مهتاب رو میدید. ” خدایا دو تا چشم من رو به جای چشمهای محمدم از من قبول کن” .

پدر رو تخت بیمارستان دراز کشیده بود که از صدای جیغ محمد فهمید که وقتش رسیده. وقتی محمد رو تو بغلش گرفت، اول دستاشو رو چشمهای اون کشید. محمد آروم گرفت و مبهوت به پدر نگاه می کرد. پدر دستاشو رو به آسمون گرفت. “الهی رضاً برضاک“. 

پدر دیگه مهتابو نمی دید….

پدر فداکارم روزت مبارک

(بر اساس یک داستان واقعی)

نویسنده : محمد مرشدی

Entry Filed under: Uncategorized. برچسب‌ها: .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


نوید اسماعیل زاده

بایگانی

نوشته‌های تازه

پیوندها

چه قدر دیده شدم؟

از شما رسیده ها :