و هفده دقیقه مکالمه – اپیزودک دوم

دسامبر 21, 2008

a2928

 

وقتی می نویسم ، فکر می کنم اما فکر نمی کنم که همیشه درست فکر می کنم و درست می نویسم ، آنچه در ذیل می خوانید دست نوشتی از یک عزیز است که فکر نمی کرده من درست  فکر می کنم بخوانید و شما قضاوت کنید.

 

       زن  مانند مرغ پر کنده در آشپزخانه به این سو وان سو می دود تا غذا وچای ودر یک جمله بساط عیش شوهرش را فراهم کند که ناگهان صدای ناهنجارو مهیب در، رشته افکارش را پاره میکند .سراسیمه و با عجله به سمت در می دود و در همان حال نیم نگاهی هم درایینه به خودش می اندازد تا اطمینان حاصل کند که ظاهرش عیب و نقصی ندارد و با لبخندی بر لب در را می گشاید و با صدایی سرشار از مهر می گوید: سلام عزیزم، خسته نباشی!

مرد با چشمانی خسته ، که سعی دارد خستگی ان را صد چندان وانمود کند ، نگاهی به سر تا پای زن می اندازد و با دلخوری جواب میدهد: سلام

زن دو پاکت میوه ای که مرد به بهانهء ان اینچنین بیرحمانه با پا بر در کوبیده است را از دست شوهرش می گیــرد و با انـرژی میگوید : خوبی؟

 مرد: بد نیستم وبه سرعت چشمان جستجو گرش را راهی اشپزخانه میکند و در حالیکه تیر نگاهش سیبل قابلمه روی اجاق را هدف قرار داده است میگوید شام چی دار یم؟

زن: همون غذایی که خیلی دوست داری، قرمه سبزی. برو دستات رو بشور تا برات چایی بریزم.

مرد: لازم نیست یاداوری کنی، خودم میدونم باید دستامو بشورم. (4دقیقه گذشت)

 مرد درحالی که چون امپراطوری بر اریکه کاناپه تکیه زده با صدایی رسا میگوید پس چی شد این چایی؟

زن : الان میارم عزیزم.

مرد: مامانم زنگ نزد؟

زن : چرا زنگ زد ، خیلی دلخور بود . باید فردا یه سری بهش بزنیم.

زن در حالی که روی کاناپه کنار همسرش نشسته مپرسد چه خبر؟

مرد: شام کی حاضر میشه؟(7دقیقه و20 ثانیه)

زن که در پی فرصتی بود تا بتواند اندکی  در مورد انچه از صبح ذهن اورا به خود مشغول کرده با شوهرش گفتگو کند، میگوید : الان شام رو حاضر میکنم. راستی عزیزم !

مرد پا برهنه وسط حرف او میدود: زود باش دیگه مردم از گشنگی.

خیلی  خستم ازاین کار، ازترافیک ، صبح تا شب باید مثه سگ سوزن خورده دنبال یه لقمه نون بدوم.

وبعد در حالی که چشمانش را روی هم میگذارد ادامه میدهد : ای خدا! کی میشه که یه هفته مال خودم باشم وفقط بخوابم… .

پاشو دیگه! (9دقیقه و15 ثانیه)

زن تند وتند بساط شام را فراهم میکند ودر تمام مدت صرف غذا نگاهش معطوف به چهره همسرش است که ایا حالات چهره مرد، ثمره 3ساعت تلاش بی وقفه او در اشپزخانه را تایید میکند یا نه . مرد با ولعی هر چه تمام ترقاشق هایش را به غایت ازغذا پروبا دستش تا دهان همراهی میکند.

زن طاقت نمی اورد وبا اشتیاق میپرسد : خوب شده؟

درهمان لحظه مرد برای یکباروتنها یکباربا نگاهی سرد وبی روح به چهرهء  همسرش مینگرد ومیگوید : خوبه ولی به پای قرمه سبزیای مامانم نمیرسه. (17 دقیقه تمام شد).

تایم مسابقه خوردن برای مرد به  پایان رسیده و زن در تکاپویی دوباره میکوشد تا میز شام را جمع کند تا شاید در وقت اضافه بتواند خود را به همسر مهربانش برساند و با او در مورد ان موضوع سخنی بگوید.

 اما افسوس وصد افسوس که وقتی زن سراسیمه و شتابان با فنجانی چای در دست از اشپزخانه بیرون میاید، همسرش را میبیند که چگونه چون گربه ای خانگی روی کاناپه لم داده ودست قدرت مند رویا دیدگانش را در ربوده است .

صحنه اخر :زن روبری مرد نشسته وبا دریغ وافسوس پیکر بی جان مرد را می نگرد که چه گونه واپسین ذره های انرژی اش را صرف انجام هر چه بهتر اخرین مسوولیتش که همانا انجام دم وباز دمی به غایت اهنگین است می نماید.

نویسنده : خانم  ن . م  از تهرون

 

Entry Filed under: Uncategorized. .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


نوید اسماعیل زاده

بایگانی

نوشته‌های تازه

پیوندها

چه قدر دیده شدم؟

از شما رسیده ها :