ازعطر ياس تا سوسيس

مارس 18, 2009

navid_25

عيد و بهار كه مي ياد، حال و هواي گذشته ها بيش از هر موقع ديگه اي به سرم مي زنه . انگار ذات بهاره كه آدم رو بر مي داره و مي بره به فضاهاي نوستالوژيك گذشته . فضاي حياط خونه ء مادربزرگ با ديواراي آجر بهمني ، که دور تا دورش پر بود از گلدوناي شمعداني . يه حوض با كاشي هاي آبي و يك درختچهء با گل هاي ياس سفيد ، كه عطرش، مي رفت تا هفت خونه اون طرف تر ، مستت می کرد حسابی. باز عيد اومد و من باخودش برد به خونه كودكي هام . ظهر ناهار مي خورديم همه دور هم ، عشق داشتیم كه بعدش، بریم تو حياط بازي كنيم. اما مامان ميگفت آفتاب تند ، سر درد مي شيد . يه ذره استراحت كنید تا عصر بتونيد بازي كنيد . ناچار سرمون مي چسبيد به بالشت و چشامون الكي بسته مي شد .مثلا خوابيم اما لحظه ها رو مي شمرديم تا آفتاب بره و ما بريزيم تو حياط . عصر كه ميشد، حياط آب پاشي مي شد و بعدش يه فرش لاكي رو زمين پهن ميشد . و پشت بندش سماور و چاي به راه بود. مادر بزرگ مرحومم مي رفت و می شست بالاي مجلس . نه اينكه فكر كني يه جايي بود به اسم بالاي مجلس ، نه ! اون هر جا مي شست ، همون جا مي شد بالاي مجلس . خدا رحمت كنه حاجيه خانم، يه پيرزني بود كه از جووني خدمتكار مادر بزرگم بود و حالا شده بود سر جحازي مادرجان. حاجيه خانم قليان كش قهاري بود. هرروز عصر ،حال و هوايي مي داد به حياط . با قدخميدش ، قليون تنگ بلوري زمان مظفرالدين شاهي رو مي آورد ، توش چندتا گل شمعداني ميريخت ، تا كمر از آب پرش مي كرد ، آتيش رو براه مي انداخت و خلاصه صداي قل قل قليان و بالا و پايين پريدن گل شمعداني های توي كوزه ء قليون . همه دور هم بوديم شاد ، شاد شاد .

بازم بهار آمد و منو برد به اغذيه فروشي آقا وارطان سر كوچه . اون موقع آرزوم اين بود كه اونقدر ، پول داشتم كه می تونستم هر روز يه ساندويچ سوسيس آقا وارطان بخورم . سوسيس با خيارشور و پيازو جعفري كه همشون مي رفتن تو دل يه نون ساندويچي سفيد كه ديگه الان جاشو داده به باگت فرانسه و آخرش یک كاغذ كاهي كه پيچيده ميشد دوره ساندويچت . آخ كه دلم لك زده واسه جملهء بدون غذا، نوشابه داده نمي شود . بغض مي كردم وقتي نوشابه مي خواستمو نبود . واسه كالباس خشك ميكائيليان . آخ كه دلم لك زده واسه كودكيهام و اي نوروز ، ازت تشكر مي كنم كه گاهي من و مي بري به گذشته هام .

پاينده باشيد وشاد

نوروز برشما مبارك

Entry Filed under: Uncategorized. .

2 Comments Add your own

  • 1. داش ممدت!  |  مارس 18, 2009 at 9:03 ق.ظ

    راستي چقدر عيد اون وقتها پر رنگتر بود. يادمه از اوايل بهمن روزها رو مي شمردم تا عيد شه. قبل از رسيدن سال تحويل همه پيك شادي رو تموم مي كردم تا تو عيد دغدغه اي نداشته باشم. دور و برم پر بود از بچه هاي هم سن و سال و كلي خاطره. راستي چرا اون موقع با اينكه وضع مالي ها خوب نبود همه هميشه دور هم جمع بودن؟ حتي خونه ها هم با معرفت تر بودن. فقط آرزو دارم وقتي ما جاي پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هامونو گرفتيم يه نوه قدر شناس پيدا شه و از خاطرات قشنگي كه با ما داشته اينطوري از ته دل ياد كنه…
    سال نو مبارك. همين!

    پاسخ
  • 2. سارا خواجه زاده  |  مارس 18, 2009 at 9:46 ق.ظ

    خیلی خوب بود آره دقیقاً توی نوروز آدم منقلب میشه
    نوروز مبارک

    پاسخ

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


نوید اسماعیل زاده

بایگانی

نوشته‌های تازه

پیوندها

چه قدر دیده شدم؟

از شما رسیده ها :