Author Archive
بیانیه شماره 3 من

برای خواندن بیانیه آقای مایلی کهن به همراه متن استعفایشان اینجا را کلیک کنید :
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8802010524
آنچه در ذیل می خوانید بیانیه جوابیه ء گونه ای است به بیانیه شماره 2 مایلی کهن ها
بسمه تعالی
با سلام به محضر جوانان این مرز و بوم ، جوانان خوش غیرت که گاه و بیگاه نشان داده اند که هستند و چه هستند، با حضورشان و با عدم حضورشان ، جوانانی که به زعم من بهترینند و به زعم جنابانی مثل حاج ممد آقای مایلی کهن اما نه بهترین نیستند. آقایانی که تماشاگران خارجی را بهتر می دانند و چه به به و چه چه ها نثار غیرتشان می کنند شعار توپ ، تانک فشفه و این و آن … اند را که تنها شعار با معنی و نغز این تماشاگران می دانند آیا نشنیده اند؟ ندای تیم ما شیره یا علی مدد ،نشنیده اند؟ هم آوایی یا ابوالفضل یا ابوالفضل یکصد هزار بچه مسلمان را، کجا دیده ایم و شنیده ایم صدای آن همه تماشاگر را که ذکر صلواتشان بر بام هفتم آسمان هم می رود . حاج ممد آقا شما که سالهاست در همین استادیوم ها بوده اید ما نشنیده ایم آیا شما هم نشنیده اید ؟ بین ما و فرنگی ها قیاس جایز نیست واقعا آیا شده به یاد آورید که این جوان خوش غیرت از دید من و بی غیرت از منظر تو چگونه و با چه امکاناتی در سگ لرزهای سرد زمستان و آفتاب سگ پز ظهر تابستان خودش را چند ساعت زودتر به ورزشگاه می رساند با درشکه و خر و استر پا به ورزشگاه می گذارد نه آبی است که بنوشد نه غذایی که بخورد ، زیر تیغ ستیغ آفتاب تشنگی فشار می آورد. یک پیر مردی آنجاست که اوهم مثله شما نوه دارد نوه اش همراهش هست او هم توپی دارد که توپ اوهم سه رنگ است اما سه رنگ میهنش سه رنگ پرچم پر افتخار کشورش .او تشنه است بر پدرجان فشار می اورد طلب آب میکند و پدر مجبور است تا برایش بستنی یخی که تنها چیزی است که در سگ دانی ورزشگاه وجود دارد با قیمت پول خون پدرش را بخرد، البته بستنی یخی با پره های پای سوسک و ملخ ، در آن سگ دانی نه آبی است نه سایه ای نه حتی نمازخانه ای ، حاجی هنوز اشکش باقیست شش ساعت به آغاز بازی مانده گرمای تابستان و برف سرد زمستان خدایا من بی غیرت باید بر این روی سکوهای سیمانی بنشینم حاج ممد آقا تو احمق نیستی این جوان خوش غیرت احمق است که با این شرایط به استادیوم می آید، می آید با تحمل این سختی که از تو حمایت کند، می آید به تماشای چه ؟ با برد تو خوشحال میشود و با باختت ناراحت ، تاکنون شاهد مرگ چندتن از این بی غیرت ها در آزادی بوده ای ، نمی دانم شاید اصلا نبوده ای شاید واقعا از اول اشتباه بوده ای ، حاج ممد آقا اون تماشاگر خارجی وقتی که بازیکن گل می زند می پرد تو بغلش روی صندلی چرم می نشیند بین دو نیمه مثل چارپایان آب نمی خورد آو می رود در بار نوشیدنی گرم و سردش را می خورد یک پیتزا سفارش می دهد آن را هم می خورد حاج ممد آقا آفتاب ستیغ تابستان بر کله او 10 ساعت نمی تابد ، او این ها را ندارد که دم بر نمی ارد حاج ممد آقا باز این جوان بی غیرت دم بر نمی آرد توپ تانک فشفشه نمی گوید تا جایی که بی غیرتی نبیند، اما وقتی سوء مدیریت می بینند وقتی باند بازی و تبانی می بیند وقتی می بیند آماده ها کنار و نا آماده ها به کار و بر خر مراد سوار ، بانگ بر می آورد توپ ، تانک ، فشفه هرچی آدم خائن و وطن فروشه … . آری او می گوید و من نیز با آن جوان می گویم و بانگ برمی آورم توپ ، تانک ، فشفه هرچی آدم خائن و وطن فروشه … .
1 comment آوریل 25, 2009
بابا نوروز به جاي پاپا نوئل!
مثل هر روز يه سري به ميل باكسم مي زنم تا به قول امروزي ها يه تفريح ديجيتالي كرده باشم. چشمم به يه ايميل تكراري مي افته :
” Please sign this petition for recording norouz in UN(united nation).”
http://www.PetitionOnline.com/Norouz/
يعني اين درخواست رو براي ثبت نوروز در سازمان ملل امضا كنيد. مثل همه هموطن ها اول با غرور رو آدرس مورد نظر كليك مي كنم و راي ميدم. راي شماره 311024. علاوه بر حس ناسيوناليستي كه اين موضوع و تحقق اون در همه ما ايجاد ميكنه اين بار اما يهو ميرم تو خيال…
سالهاست كه غرب با ابزارهاي مختلف فرهنگي، اقتصادي و حتي نظامي فرهنگ (البته كمي جذاب!) خودشو داره به خورد دنيا مي ده كه البته ميشه بيشتر از هر چيزي رد همون اهداف اقتصادي و منطقه اي اونا رو تو اين اقدامات زد. اما نوروز يه پيام انساني داره. دنباله روي از طبيعت در نو شدن و تحول چيزي نيست كه بشه با مقاصد اقتصادي و … مقايسه اش كرد.همانطور كه همه مي دونيم بشر تمام پيشرفت علمي و تكنولوژيكي خودش رو مديون تقليد از طبيعته و در واقع اين طبيعت بوده كه به عنوان نخستين معلم انسان اونو راهنمايي كرده تا به اينجا برسه. اما اين كه چرا تو مباحث انساني اين رويه پيگيري نشده يا لااقل بهش عمل نمي شه سئواليه كه پاسخش مي تونه خيلي از مسائل ديگه از جمله مغفول ماندن نوروز در عرصه جهاني و در گستره وسيعتر اوضاع كنوني بشر به لحاظ اخلاق و انسانيت رو روشن كنه.
تصور كنيد اگه تفكر نوروز جهاني بشه… شايد شعار پوشالي تغيير اوباما جامه عمل بپوشه، شايد كودك بي خانمان غزه با ديدن جوونه هاي سبز درختان و شكوفه هاي زيباي سيب و از ياد بردن خاطره برگهاي زرد پاييز، غصه پاييزشو از ياد ببره و دوباره جوونه بزنه و تو فكر يك سقف باشه، شايد سياه هاي در به در آفريقا كه اصلا چيزي به نام جنگ رو نمي شناسن، نه به خاطر اينكه جنگ نديدن، به اين دليل كه تا حالا چيزي به جز جنگ نديدن، با ديدن حاجي فيروز كه به رغم اينكه در ظاهر در به دره اما شادي نوروز سراسر وجودشو از پا تا به سر به حركت واداشته براي لحظاتي به جشن و پايكوبي مشغول بشن و كمي جنگ رو تنها بذارن. شايد پولدارهاي دنيا تو اين نوشدن كمي به فكر اونايي بيفتند كه تا حالا نو نشدن و شايد طرح هاي تحول سياستمداران براي مردم فارغ از هرگونه تبليغات و مانور سياسي به سادگي و اثربخشي طرح تحول بهار براي طبيعت بشه و بالاخره شايد با ديدن يه برگ زرد افتاده به جاي غصه، قصه شيرين شكفتن در بهارو مرور كنيم. شايد… و قطعا با همين رويكرد پيامبر (ص) 1400 سال پيش شعار قلب، تدبير و تحول را به مناسبت نوروز به نسل مكتب نوروزي آموخت، نسلي كه امروز بيش از 300 ميليون نفر را در سراسر جهان منتظر روز جمعه 30اسفند ماه 1387 هجري خورشيدي نهاده است.
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول والاحوال حول حالنا الي احسن الحال
نوروز مبارك
نویسنده : محمد مرشدی
Add comment مارس 18, 2009
ازعطر ياس تا سوسيس

عيد و بهار كه مي ياد، حال و هواي گذشته ها بيش از هر موقع ديگه اي به سرم مي زنه . انگار ذات بهاره كه آدم رو بر مي داره و مي بره به فضاهاي نوستالوژيك گذشته . فضاي حياط خونه ء مادربزرگ با ديواراي آجر بهمني ، که دور تا دورش پر بود از گلدوناي شمعداني . يه حوض با كاشي هاي آبي و يك درختچهء با گل هاي ياس سفيد ، كه عطرش، مي رفت تا هفت خونه اون طرف تر ، مستت می کرد حسابی. باز عيد اومد و من باخودش برد به خونه كودكي هام . ظهر ناهار مي خورديم همه دور هم ، عشق داشتیم كه بعدش، بریم تو حياط بازي كنيم. اما مامان ميگفت آفتاب تند ، سر درد مي شيد . يه ذره استراحت كنید تا عصر بتونيد بازي كنيد . ناچار سرمون مي چسبيد به بالشت و چشامون الكي بسته مي شد .مثلا خوابيم اما لحظه ها رو مي شمرديم تا آفتاب بره و ما بريزيم تو حياط . عصر كه ميشد، حياط آب پاشي مي شد و بعدش يه فرش لاكي رو زمين پهن ميشد . و پشت بندش سماور و چاي به راه بود. مادر بزرگ مرحومم مي رفت و می شست بالاي مجلس . نه اينكه فكر كني يه جايي بود به اسم بالاي مجلس ، نه ! اون هر جا مي شست ، همون جا مي شد بالاي مجلس . خدا رحمت كنه حاجيه خانم، يه پيرزني بود كه از جووني خدمتكار مادر بزرگم بود و حالا شده بود سر جحازي مادرجان. حاجيه خانم قليان كش قهاري بود. هرروز عصر ،حال و هوايي مي داد به حياط . با قدخميدش ، قليون تنگ بلوري زمان مظفرالدين شاهي رو مي آورد ، توش چندتا گل شمعداني ميريخت ، تا كمر از آب پرش مي كرد ، آتيش رو براه مي انداخت و خلاصه صداي قل قل قليان و بالا و پايين پريدن گل شمعداني های توي كوزه ء قليون . همه دور هم بوديم شاد ، شاد شاد .
بازم بهار آمد و منو برد به اغذيه فروشي آقا وارطان سر كوچه . اون موقع آرزوم اين بود كه اونقدر ، پول داشتم كه می تونستم هر روز يه ساندويچ سوسيس آقا وارطان بخورم . سوسيس با خيارشور و پيازو جعفري كه همشون مي رفتن تو دل يه نون ساندويچي سفيد كه ديگه الان جاشو داده به باگت فرانسه و آخرش یک كاغذ كاهي كه پيچيده ميشد دوره ساندويچت . آخ كه دلم لك زده واسه جملهء بدون غذا، نوشابه داده نمي شود . بغض مي كردم وقتي نوشابه مي خواستمو نبود . واسه كالباس خشك ميكائيليان . آخ كه دلم لك زده واسه كودكيهام و اي نوروز ، ازت تشكر مي كنم كه گاهي من و مي بري به گذشته هام .
پاينده باشيد وشاد
نوروز برشما مبارك
2 comments مارس 18, 2009
من دايي مربي تيم ملي هستم !!!

از هفته فوتبالي ، جنجال هاي الكي و سناريوي تكراري تكرار تساوي كه مي رويم تا مثل فيلم هاي تكراري رسانه ملي، به آن هم عادت كنيم، مي گذريم. حتي ازمساله ء حضور مديران سياسي در عرصه ورزش نيز مي گذريم و از رفتن قطبي هم كه گذشته بوديم ،مي گذريم و مي گذريم و باز مي گذريم. اما از دايي هم بگذريم ؟ راستي من 1 دايي دارم كه خيلي دوستش دارم .دايي من هم ورزشكاره. او هم 1 پسر داره به اسم علي ، علي دايي من خيلي با علي دايي تفاوت داره. من با علي داييم براي ديدن فوتبال هاي ملي زياد استاديوم مي رفتيم .حتي وقتي تيم ملي با تيم هاي ناشناس بازي داشت، مي رفتيم و كلي ايران ايران مي كرديم. يادمه كه اونقدر داد مي زديم، اونقدر هيجاني مي شديم كه حد نداشت. اما الان من و علي داييم ،حتي دلمون نمي خواد به تماشاي بازي تيم ملي ،نه ببخشيد بهتره بگم تيم علي دايي بنشيم . علي دايي برخلاف علي داييم خيلي علاقه به ثبت ركورد داره و ركورد ها داره بازم با علي دايي شكسته ميشه. ركورد كمترين تماشاگر ، كمترين گل زده ، بدترين بازي و … . راست نمي گم ؟ فارغ ار نتيجه كه تيم علي دايي حتي موفق به كسب اون هم نيست ،آيا يادتون هست كه تيم ملي تا به حال اينقدر بد و به قول قطبي بيريخت بازي كرده باشه؟ من و علي داييم كه اينجوري فكر مي كنيم. اما علي دايي واسه اينكه بازيكنانش در طول مسابقات يادشون نره كه اسم مربيشون چي بوده، دستور داده در جاي جاي لباسشون بنويسن من دايي 15 سال ،نه ببخشيد من دايي مربي تيم ملي هستم و اينم از ديگر ركوردهاي علي دايي محسوب مي شه .گفتم اما دلم مي خواد خدا مثل هميشه،نظرش با فورست گامپ فوتبال ايران باشه. خدايا تيم ملي بره جام جهاني ! با دايي هم باشه، خداييش من خوشحال ميشم.
1 comment فوریه 16, 2009
بوی سیب، نور ماه

هنگامه شکافتن فرق ماه، گاه هبوط نور از عرش بر فرش، زمان انقطعت الرجاء، طلوع ظهرگاه ماه سرآغاز دلهره است. احدی ماه را اینگونه ندیده بود، او که به میدان نبرد طوفان است، کودکان را سایه امن و امان و برادر همه چیز…
از میان تیرها و نیزه ها ماه اما هنوز نمایان است و چه پرنور بود ماه، درخشنده تر از همیشه. احدی ماه را اینگونه ندیده بود. او که پروردگار ادب است و ارادت، غیرت اللهی آل عبا، امید قلب طفلان عطش، شرمنده است…
با چشمان پرخون به گواه شرمندگی دل به آب التماس میکند. ای وای کاش جرعه ای از آبروی ماه در مشک بماند. وای خدایا، بی شک قیامت است، ماه و التماس؟ تشنه بود اما آب را یارای رفع عطش ماه نبود، راستی آخر او سقاست. در عقل نمیگنجد، این نکته که در عالم، لب تشنه کسی ماند با منصب سقایی. و باز التماس…
گویی خدا نیز طاقت ظهر علقمه را نداشت،کاش خدا کاری کند. و چه پرنور بود ماه، درخشنده تر از همیشه، آنقدر درخشید تا در تلالو خروش نورش آسمان شکافت. بوی سیب مشام ماه را نوازش داد و دفعتاً سحاب حزن را از چهره گلگونش کنار زد. احدی ماه را اینگونه ندیده بود. گویی انتظار یک عمر را به سر رسانده است، بانگ “فُزتُ” ی پدر را خواند. این کدام نور است که ماه را در سایه خود پناه میدهد. الله اکبر، خدا بهانه آفرینش را به دلجویی ماه فرستاده و چه خوش وصالی است دیدار نخستین مادر… و قرص ماه کامل شد. احدی ماه را اینگونه ندیده بود. کاش چشم بشر را توان دیدن و مشام بشر را توان چشیدن بود. زین سبب است که باب الحواجش میخوانیم. چه، از آن هنگام که ماه را حاجت روا آمد با پروردگار خویش عهد بست که احدی از مستغیثین بارگاهش را بدون برآوردن حاجت بدرقه نکند.
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، اکشف کربی بحق اخیک الحسین.
Add comment ژانویه 6, 2009
عطش

از تبار قرآن ، زاده رسول خدا ، روز عاشورا ، به ميدان رفتن علي اكبر ، شهادت علي اصغر ، قاسم اسوه ، آب و عطش ، آب كه آبروي شيعه شد در صحراي پرشرر كربلا . از تضرع زمرد و ياقوت و فيروزه تا استجابت دعا. از عرفهء ناتمام تا عرف ربه . حسين كيست ؟ يقين دارم كه تنها راه هستي ، نيستي باشد و برای وجود راهي مستقيم جز عدم نباشد . آنچه در عدم است، نیستی نیست. نديدن خود است . نخواستن رضاي خويش. يقين دارم ، براي نيل به وجه الهي ،جز گذر از خويش راه ديگر نبود . براي رسيدن به چشمه بقاء ، عبور از دالان فنا را گريزي نبود . اينهاست سبب اینکه سيدالشهداء ،درقالب كلمات و لغات نمي گنجند . صحبت مظلوميت نيست . حرف، حرف رشادت است .حرف شهامت است . حرف تشنگي بود، اما آب هم ياري فرونشاندن عطش لقا ا… در سيدالشهدا ء را نداشت كه اگر داشت كربلا، کربلا نبود .حرف، حرف رشادت است و شهامت .
یا حسین
2 comments ژانویه 1, 2009
پر پرواز

با دیدن بازماندگان جنگ جهانی 98 فرانسه ، خاطره ای تلخ در ذهنم تداعی شد. روزی که داشتم با اتوبوس به محل کارم می رفتم . در گوشه ای به دیواره ء اتوبوس تکیه داده بودم و در هپروت خود در حال شنا بودم . زمزمه هایی مرا از آن عالم به این عالم کشاند. عده ای می گفتند مرده . عده ای می گفتند نه هنوز زنده است . عده ای می گفتند مرگ مغزی و عده ای چه و چه . التهاب در چهره ء همه دیده می شد .گوش هایم را تیز کردم تا ببینم چه شده. که ناگهان شنیدن نامی ،دنیا را بر سرم خراب کرد . عابدزاده ، عابدزاده مرده ؟ نه ! من باورم نمی شد . مردم چه می گفتند ؟ اشک در چشمانم حلقه زده بود. هر چه بود دست خودم نبود. صحنه هایی از رشادت های عقاب ، در آسمان آسیا ، در آسمان جهان ، مثل تکه های به هم چسبیده یک فیلم از پیش چشم ترم می گذشت . هرچه به میدان آرژانتین نزدیک ترمی شدم بر شدت ترافیک افزوده می شد. ازدحام مردم ،خیابان را بند آورده بود . شلوغ بود اما صدای بوقی نبود، همه همه ای نبود. هنوز به ایستگاه نرسیده، از اتوبوس به پایین پریدم تا بلکه اطلاعی از آنچه در اتوبوس شنیده بودم بدست آورم. به آن سوی خیابان دویدم تا از روزنامه فروش روزنامه ای بخرم .خیابان الوند بسته شده بود. از مردم پرسیدم چه شده؟ و بازهم عابدزاده . آری عابدزاده با مرگ دست و پنجه نرم می کرد .می شنیدم که … . خود را به بالای الوند رساندم .بیمارستان کسری. هرچه پیشتر می رفتم، جمعیت بیشتر می شد. خدایا ! عده ای گوسفند آورده بودند که قربانی کنند تا خدا این را بگیرد و آن را نگیرد . بلوایی بود .اشک خالص در گونه های زن و مرد و پیر جوان ، و عده ای شایعه پراکنی ، می شنیدم که می گفتند که مرگش حتمی است و عده ای نامید از رحمتش نبودند و با تسیبح صلواتشان را می شمردند. خلاصه از آن روز ،روزها گذشت .بیمارستان یک تلویزیون بزرگ در بیرون گذاشته بود تا مستقیم آخرین مسابقه عقاب با مرگ را نشان دهد . مردم ناامید نبودند و نذر و نیازها هر روز شدت می گرفت . باخودم می گفتم مگر می شود خدا با آن همه رحمت حاجتشان را ندهد؟ معجزه ای رخ داد ، اولین آثار حیات در رگ های مردم جاری شد. تضرع مداوم مردم ،عقاب را مجاب کرد که بماند ، نرود . امروز عقاب همان عقاب است اما افسوس و صد افسوس که دیگر پر پرواز ندارد و دیروز وقتی او را دوباره دیدم، به یاد آن روزهای سختمان افتادم و به یاد روزهای سختش .
Add comment دسامبر 27, 2008
و هفده دقیقه مکالمه – اپیزودک دوم

وقتی می نویسم ، فکر می کنم اما فکر نمی کنم که همیشه درست فکر می کنم و درست می نویسم ، آنچه در ذیل می خوانید دست نوشتی از یک عزیز است که فکر نمی کرده من درست فکر می کنم بخوانید و شما قضاوت کنید.
زن مانند مرغ پر کنده در آشپزخانه به این سو وان سو می دود تا غذا وچای ودر یک جمله بساط عیش شوهرش را فراهم کند که ناگهان صدای ناهنجارو مهیب در، رشته افکارش را پاره میکند .سراسیمه و با عجله به سمت در می دود و در همان حال نیم نگاهی هم درایینه به خودش می اندازد تا اطمینان حاصل کند که ظاهرش عیب و نقصی ندارد و با لبخندی بر لب در را می گشاید و با صدایی سرشار از مهر می گوید: سلام عزیزم، خسته نباشی!
مرد با چشمانی خسته ، که سعی دارد خستگی ان را صد چندان وانمود کند ، نگاهی به سر تا پای زن می اندازد و با دلخوری جواب میدهد: سلام
زن دو پاکت میوه ای که مرد به بهانهء ان اینچنین بیرحمانه با پا بر در کوبیده است را از دست شوهرش می گیــرد و با انـرژی میگوید : خوبی؟
مرد: بد نیستم وبه سرعت چشمان جستجو گرش را راهی اشپزخانه میکند و در حالیکه تیر نگاهش سیبل قابلمه روی اجاق را هدف قرار داده است میگوید شام چی دار یم؟
زن: همون غذایی که خیلی دوست داری، قرمه سبزی. برو دستات رو بشور تا برات چایی بریزم.
مرد: لازم نیست یاداوری کنی، خودم میدونم باید دستامو بشورم. (4دقیقه گذشت)
مرد درحالی که چون امپراطوری بر اریکه کاناپه تکیه زده با صدایی رسا میگوید پس چی شد این چایی؟
زن : الان میارم عزیزم.
مرد: مامانم زنگ نزد؟
زن : چرا زنگ زد ، خیلی دلخور بود . باید فردا یه سری بهش بزنیم.
زن در حالی که روی کاناپه کنار همسرش نشسته مپرسد چه خبر؟
مرد: شام کی حاضر میشه؟(7دقیقه و20 ثانیه)
زن که در پی فرصتی بود تا بتواند اندکی در مورد انچه از صبح ذهن اورا به خود مشغول کرده با شوهرش گفتگو کند، میگوید : الان شام رو حاضر میکنم. راستی عزیزم !
مرد پا برهنه وسط حرف او میدود: زود باش دیگه مردم از گشنگی.
خیلی خستم ازاین کار، ازترافیک ، صبح تا شب باید مثه سگ سوزن خورده دنبال یه لقمه نون بدوم.
وبعد در حالی که چشمانش را روی هم میگذارد ادامه میدهد : ای خدا! کی میشه که یه هفته مال خودم باشم وفقط بخوابم… .
پاشو دیگه! (9دقیقه و15 ثانیه)
زن تند وتند بساط شام را فراهم میکند ودر تمام مدت صرف غذا نگاهش معطوف به چهره همسرش است که ایا حالات چهره مرد، ثمره 3ساعت تلاش بی وقفه او در اشپزخانه را تایید میکند یا نه . مرد با ولعی هر چه تمام ترقاشق هایش را به غایت ازغذا پروبا دستش تا دهان همراهی میکند.
زن طاقت نمی اورد وبا اشتیاق میپرسد : خوب شده؟
درهمان لحظه مرد برای یکباروتنها یکباربا نگاهی سرد وبی روح به چهرهء همسرش مینگرد ومیگوید : خوبه ولی به پای قرمه سبزیای مامانم نمیرسه. (17 دقیقه تمام شد).
تایم مسابقه خوردن برای مرد به پایان رسیده و زن در تکاپویی دوباره میکوشد تا میز شام را جمع کند تا شاید در وقت اضافه بتواند خود را به همسر مهربانش برساند و با او در مورد ان موضوع سخنی بگوید.
اما افسوس وصد افسوس که وقتی زن سراسیمه و شتابان با فنجانی چای در دست از اشپزخانه بیرون میاید، همسرش را میبیند که چگونه چون گربه ای خانگی روی کاناپه لم داده ودست قدرت مند رویا دیدگانش را در ربوده است .
صحنه اخر :زن روبری مرد نشسته وبا دریغ وافسوس پیکر بی جان مرد را می نگرد که چه گونه واپسین ذره های انرژی اش را صرف انجام هر چه بهتر اخرین مسوولیتش که همانا انجام دم وباز دمی به غایت اهنگین است می نماید.
نویسنده : خانم ن . م از تهرون
Add comment دسامبر 21, 2008
/ و هفده دقیقه مکالمه

مدت زمان مکالمه بین زوج ها در روز تنها 17 دقیقه است . ( مجله همشهری خانواده )
مرد در حالیکه هر دو دستش از پاکت ها و کیسه ها و جعبه های رنگارنگ و ملونی از میوه و شیرینی پر بود ، جنازه اش را به پشت در خانهء استیجاریش رساند ، با پا ، نه به قصد بی حرمتی به اهل خانه بلکه بدلیل گرفتار بودن هر دو دستش، بر در کوبید . چند لحظه بعد دربه رویش باز شد . خانم خانه به استقبالش آمد .
کورنومتر از این لحظه استارت می خورد تا ببینیم در 17 دقیقه چه می گذرد.
آقا – سلام
خانم – سلام
خانم – چطوری؟
خانم – خسته نباشی
خانم – راستی امروز مادرت زنگ زد ببخشیدا اما خیلی بی راه حرف می زد منم حسابی شستم گذاشتمش کنار
خانم – آره ، به من می گه دست و پا چلفتی ،
خانم - … ( 5 دقیقه گذشت )
و
خانم - …
خانم – راستی اون چیزایی که گفتم خریدی
خانم – آخه این چه پرتغالیه که خریدی این اصغر آقا میوه فروشم تو رو شناخته ( منظور اینه که خر فرضت کرده )
خانم – … ( 11 دقیقه 47 ثانیه و 30 صدم ثانیه گذشت )
خانم - …
خانم – راستی امروز باید بریم اون پالتو پوست رو برام بخری ؟
خانم- ببین تو قول دادی ( 16 دقیقه و 59 ثانیه گذشت )
در همین مدت زمان مرد نعش خود را آرام آرام به کاناپه رسانده بود
آقا – چشم می خرم ( 17 دقیقه به پایان می رسد )
و بعد خواب چشمانش را ربود
صبح زود مطابق هرروز از خواب برخاست و رفت سر کارش
1 comment دسامبر 14, 2008
حلیم بوقلون با گوشت تازه گوسفند
وقتی آقای علی آبادی رییس سازمان تربیت بدنی ،در رای گیری برای تصدی گری کمیته ملی المپیک رای آورد و شد رییس کمیته ملی المپیک، متوجه شدم که گوسفند عجب موجود عجیبی است و چه قدر مفید به فایده است. فهمیدم که اگر تا دیروز گوشت و کله و پاچه گوسفندان مهم بود امروز گوسفندان حضور موثری هم در جامعه یافته اند.چرا ؟ اندکی تامل کنید تا برایتان بگویم. تا امروز از دور و نزدیک می شنیدیم که برای اینکه بتوانی خوب پیشرفت کنی، باید کارنامه موفقی داشته باشی . راستی کارنامه ء آقای رییس چه بود ؟ هزینه میلیاردی برای ورزش کشورمان در مسابقات المپیک بود که منجر شد به آن موفقیت مثال زدنی؟ یا موفقیت های عمومی ورزش در سال های اخیر ؟ نه ، آقای رییس در سال های اخیر در گوشه و کنار دور افتاده کشورمان شروع به ساخت ورزشگاه هایی کردند که تا آنروز و بلکه تا امروز این ورزشگاه ها و دهکده های المپیک نه تنها خالی از ورزشکار بود، بلکه تاحدی هم خالی از سکنه بنظر می رسید. این ورزشگاه ها با صرف هزینه های بسیاری ساخته شد، ولی بلا استفاده ماند. تا اینکه متوجه شدند که اگر امکان استفاده ورزشی از این ورزشگاه ها ممکن نیست در عوض می توان از فضای سبز ورزشی موجود در آن ، بخصوص چمن سبز ورزشگاه خالی از سکنه، برای چرانیدن گوسفندان استفاده کرد و دنیا به کام گوسفندان گردید و حضورشان هم پررنگ شد.
لینک آزاد: گوسفندان در حال چرا در ورزشگاه سعادت شهر در برنامه نود
1 comment نوامبر 4, 2008
