زنده کشی ، مرده چال کنی

 

 وقتی افشین رفت خیلی دلم گرفت ، آخر بعد از سالهای متمادی که کوچه و بازار به بی اخلاقی خو گرفته بود ، معلم فوتبال مان شد معلم اخلاق. آقای جنتلمن با آن رفتار جنتلمنانه اش ، آنچنان مورد توجه قرار گرفت که کودک و جوان و پیر در جامعه اخلاق رنگ باخته ء ما ، شدند مرید آقای جنتلمن و جنتلمن شد مراد مردم .  همه تحت تاثیرادبیات افشینی (از نوع قطبی ) قرار گرفتند و البته این پدیده به مذاق و مزاج خیلی ها خوش نیامد و مریض احوالان را مریضترکرد . وقتی افشین رفت خیلی دلم گرفت اما از بازگشتش  بیشتر دلم گرفت . یک حس غریب به من می گفت که اگر امپراتور برگردد اسیر قوم زنده کش مرده چال کن می شود . دیری نپایید که آن شد که نباید میشد، بلافاصله پس از عقد قرارداد،عده ای  او را بی معرفت خواندند و عده ای او را پول پرست و غیره . اظهار نظرها بالا گرفت و هیچکس جنتلمن را از الطاف کریمانه ء خود بی بهره نگذاشت و چه خنده دار بود که آقای همیشه منتقدی ،که هر چه تیم از ملی و غیر ملی که به او داده بودند را یا از جام جهانی بازداشته بود یا به دسته ء پایین تر رهنمون کرده بود ، در اظهار نظری جالب افشین را خائنی وطن فروش خواند. آقای منتقد حتی لحظه ای فکر نکرد که آقای جنتلمن دارد در کشورمان خدمت می کند نه خیانت ! هجوم قوم زنده کش هرروز عرصه را بر قطبی تنگ وتنگ تر می کند و تا او را در گور نخوابانند آرام نخواهند نشست .

سخن پایانی : همانطور که ماهها قبل  در کوتاهک ” کودک آبی نجوا می کرد “  پیش بینی کرده بودم که قهرمانی استقلال در جام حذفی ، آخرین افتخار حاجی فتح ا… در عرصه مدیریت ورزشی ایشان است و دیدید که شد ، امروز هم  می گویم  امسال ما آقای جنتلمن ، معلم اخلاق ، امپراتور و … همه را یکجا از دست خواهیم داد.

                                                                                              به امید آن روز که نیاید هرگز

                                                                                                             والسلام

 

1 comment سپتامبر 27, 2008

الهی العفو

تو اتاق جلسه نشسته بود ، تلفن همراهش زنگ خورد ، باباش بود

پسر- سلام بابا، حال شما ؟

بابا- سلام ، می خوام 1 روز برم شیراز گفتم اگه می آیی ؟ واسه توام بلیط بگیرم.

پسر – واسه کی ؟ واسه چی ؟

بابا – واسه امروز بعد از ظهر ، همین جوری میرم تو می آیی ؟

پسر خیلی در گیر کار بود اصلا نمی تونست یک روز هم از کاراش بگذره خیلی گیر و گرفت تو کاراش افتاده بود زندگیش درست مثله گلوله کاموایی شده بود که زیر دست یه بچه گربه افتاده بود ، تو فکر بود که چه جوری به پدر بگه نه، که گفت آره

پسر به خودش اومد و خودش رو تو حرم شاه چراغ دید قرآن به سر گرفته و اشک می ریخت ، شب قدر بود و ندای “الهی العفو” از هر سو شنیده می شد الان وقت خواستن بود خیلی چیزا بود که پسر از خدا می خواست اما شرمنده ء خدا بود .

“الهی العفو” که من متوجهت نبودم

“الهی العفو” که این تو بودی که منو متوجه خودت کردی

“الهی العفو” که تو بودی که بساط این عیش رو مهیا کردی

“الهی العفو” و “الهی العفو” و …

حالا ساعت 6 صبح بود بلیط هواپیما تو دستش بود و تو فرودگاه منتظر بازگشت و تک تک لحظه های غریب دیروز از پیش چشمش می گذشت دیروز تهران بود دور از خدا و امروز هزار کیلومتر اون طرف تر پیش خدا .

1 comment سپتامبر 21, 2008

گم شده

 

 

شب قدر بود. تو تاریکی شبستان مسجد از قاب یکی از پنجره ها به تابلوی ” یا کریم” که روی سر در مسجد بود، خیره شده بود. تو دلش غوغایی بود. مدام زیر لب حاجتش رو زمزمه می کرد.

روزهاش خاکستری شده بودند. اونقدر غم داشت که اگر لب باز می کرد، تمام گوشهای دنیا هم برای شنیدنش کم می آوردند. دیگه تحمل این وضعیت رو نداشت. احساس می کرد سر بزرگترین دو راهی عمرش قرار گرفته. اونقدر از این زمونه شاکی بود که چند بار قصد داشت بزنه زیر همه چی و خودشو خلاص کنه. اما باز یه حسی اونو منصرف می کرد. بیشتر ناراحتیش از این بود که نمی دونست کجای کار اشتباه بوده. نمی دونست داره عقوبت کدوم گناه بزرگ رو می کشه. نمی دونست امتحانه یا ابتلا. خلاصه که حساب کتاب زندگیش با هیچ کدوم از قوانین فیزیک و متافیزیکی که بلد بود جور در نمی اومد. می ترسید با ادامه این روند روز به روز کوچک تر بشه، اونقدر که دیگه هیچ کس اونو نبینه. دیگه زمان هم نه تنها نمی تونست چیزی رو درست کنه بلکه خراب تر هم می کرد.

یک دفعه انگار تو ذهنش یه فلش بک زده شد. برگشت به چند سال پیش همین موقع، همین جا. یادش اومد که اون شب حاجتش چی بود. یادش اومد اون شب با تمام وجود از خدا خواسته بود که حاضره تمام مابقی عمرش رو ازش بگیره تا فقط یه لحظه جای زمان حالش باشه…

یا کریم، امشب اما حاجتم اینه که از کرم بی انتهای خودت مرحمتی کنی و راه رو به ما گم شده ها نشون بدی، آمین…

 محمد مرشدی

Add comment سپتامبر 20, 2008

آخرین پیغام این پیغام گیر

دخترک نو عروس  درماتم  مرگ پدر بود مرگ ناگهان پدرش را برد . مادر در بیمارستان بود و او بر سر بالین مادر لحظات آخرین بوسه پدر بر گونه هایش را در ذهن مرور می کرد و فکر گرمای لب های پدر که بر گونه اش نشسته بود کمی وجود یخ زده اش را گرم می کرد ، موبایلش را برداشت، شماره ء خانه را گرفت تا سایرین را از حال مادر از حال رفته اش با خبر کند. . تلفن دو ، سه بوق آزاد خورد کسی برنداشت ، پیغام گیر تلفن فعال شد صدای پدر بود که می گفت : فعلا در خانه نیستم لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیرم . پدر در خانه نبود پدر دیگر در خانه نخواهد بود ، شنیدن صدای پدر بغضش را ترکاند و سیل اشک از چشمانش به راه افتاد .

راستی ، خدایا پیغام گیرت کجاست ؟ دخترک می خواهد آخرین پیغام را به پدر بدهد اما صدای بوق پیغام گیر را نمی شنود .

براساس یک واقعه

1 comment آگوست 27, 2008

دخترک شمع فروش

 

 اپیزود اول  (سال هزار و سیصد و اندی)

تهران ،گرمای ظهر  تابستان بیداد می کرد و دخترکی فقیر و بیچاره با لباس های مندرس و پاره در کوچه  برزن های شهر فریاد می زد:  آقا…. خانم … تورو خدا یه شمع بخرید. دخترک بیچاره بود و محتاج  به فروش شمع هایش ، اما  شب هنگام و وقتی که هیچ شمعی نفروخته بود یکی از شمع هایش را روشن می کرد تا همان راهی را که از صبح تا حالا پیاده  رفته بود در تاریکی شب پیدا کند. دخترک فقیر بود و فقیر بزرگ و بزرگ تر می شد 

اپیزود دوم(سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت)

تهران ، گرمای تابستان و دخترک شمع فروش فریاد می زد : هو …. آقا چی کار می کنی ؟ خانم صف و بهم نزن . بهتون بگما بیشتر از 6 تا شمع  به هر کس نمی دما ، هرکی کارت ملی نداره  واینسته ها ،  همه التماس می کردن تا چند تا شمع بگیرن ، تا تو قطعی های مکرر برق  بتونن یک کمی  خونشون روشن کنن

دخترک بزرگ و بزرگ تر می شد ولی دیگر فقیر نبود !!!

1 comment جولای 24, 2008

پدر ، عقل یا عشق ؟

 

خواستم سپاس گویمت ؛ اما سپاس را آبرو از تو ديدم. چه ؛ تو خود تداعی گر این واژه در ذهن خرد من بودی وحیاتت مالامال از سپاس بیکران .پس سپاس با آن همه وجاهت و تفاخر یارای عرض اندام در برابر نام “  پدر ” نیافت .خواستم آنگونه که در وجودم حک شده ای تحسینت کنم ؛ از عقل و عشق گویم که هر دو را به قاعده ء دنیای اطرافم در تو یافته ام ؛ ماندم ، ماندم که تو همان عقلی هستی که عاشق شده بود یا آن عشقی که عاقلانه وجودم را به تسخیر درآورد. پدر ، تو عقل و عشق را مبهوت کرده بودی ، شاید بهتر است دست یاریم را به سوی ” ایستادگی” دراز کنم ، به وضوح دیدم که در زندگی پر تلاطم خود ، در برابر امواج سهمگین ناملایمات و نامردی ها ایستادی و هیچگاه ذره ای سر خم نکردی تا به من بیاموزی که مبادا غیرتم را به بهایی سنجم.

و امروز هرآنچه ازایستادگی و عزت که دارم را  وامدار قطره ای از دریای بیکران وجود نازنین ” پدر ” می دانم .

من امروز واژهء پر مهرش را فریاد می زنم که آبرو ،آب از نام نامی ” پدر ” یافت و پدرم تو به تصدیق تعبیر روشن آنی.

روز پدر مبارک

یا علی مدد

نوید اسمعیل زاده

Add comment جولای 16, 2008

مهتاب چشم پدر

مرد خیلی خسته بود. تو فکرش داشت نقشه عملیات فردا صبح رو مرور میکرد که خیلی آروم به دیوار سنگر تکیه داد و نشست. هنوز چند ثانیه ای از وصلت چشمهای قشنگش با مهتاب نگذشته بود که پلکهاش به این معاشقه حسودی کردند.

مثل یکی دو ماه اخیر امشب هم خواب زن رو دید. آخه زن این روزا علاوه بر تحمل رنج دوری از مرد و ساختن و سوختن با نداری و زخم زبونای همسایه ها و هزار جور درد و استرس دیگه سنگینی یه بار شیرین رو هم رو دلش حس می کرد. دیگه چیزی نمونده بود. مرد اسمشو محمد گذاشته بود. برای دیدن چهر پسرش خیلی بی تابی می کرد. قول داده بود وقتی خبر به دنیا اومدنشو شنید کل خط رو شیرینی بده.

از چین و چروک عمیق صورتش میشد فهمید خواب خوبی نمی بینه. هر لحظه رنگش زردتر و قطرات عرق رو پیشونیش بیشتر می شن. صورت محمد رو بین دو تا دستاش گرفت. محمد بیقراری میکرد. “خدایا شکرت. اما صبر کن! چرا جای چشمای محمد خالیه؟”

با اضطراب یکهو مثل خمپاره از خواب پرید. هنوز مهتاب رو میدید. ” خدایا دو تا چشم من رو به جای چشمهای محمدم از من قبول کن” .

پدر رو تخت بیمارستان دراز کشیده بود که از صدای جیغ محمد فهمید که وقتش رسیده. وقتی محمد رو تو بغلش گرفت، اول دستاشو رو چشمهای اون کشید. محمد آروم گرفت و مبهوت به پدر نگاه می کرد. پدر دستاشو رو به آسمون گرفت. “الهی رضاً برضاک“. 

پدر دیگه مهتابو نمی دید….

پدر فداکارم روزت مبارک

(بر اساس یک داستان واقعی)

نویسنده : محمد مرشدی

Add comment جولای 15, 2008

غم غربت، چه فرق مي كند با غم قربت ؟

تلفن زنگ خورد و …
الو سلام داداش ، حال شما ؟ سلام خواهر گلم ، خوبي ؟ بچه هات چطورن ؟ آقا منصور چطوره ؟ آب و هواي اونجا چطوره ؟ مينا به آقا منصور بگو تيمتونم كه تو جام ملت ها دوم شد كه ، اكبر آقا اين جمله ها رو مثل يه رگبار گلوله رو سر خواهرش مي ريخت تا شايد بتونه بغض صداشو قايم كنه آخه خواهر يكي يه دونش با شوهرش و بچه هاش سال ها بود كه رفته بودن آلمان وحالا خواهر و برادربعد اون سالها خيلي دلتنگ هم بودن ، مينا خانم تو اين سالهاي دور هيچوقت نتونسته بود بياد ايران حتي وقتي كه خبر فوت مادرشو شنيده بود اكبر آقا هنوز داشت يك ريز حرف مي زد بدون اينكه منتظر جوابي باشه ، نا گهان خواهر آكبر آقا تحملشو از دست داد و زد زير گريه ، اكبر آقا مرد بود يه مرد سنتي تا حالا گريشو كسي نديده بود رو به خواهر كرد و گفت مينا جان چرا گريه مي كني ؟ چيزي شده ؟ منصور خان چيزيش شده ؟ بچه ها ؟ مينا با همون حال گفت اكبر دلتنگم ، اسير غم غربتم ، دلم واسه ايران تنگ شده ، مي خوام بيام ايران و بعد تلفن در همون لحظه قطع شد و اكبرو با خودش و غم هاش تنها گذاشت آخه اكبر تو ايران بود ولي اونم اسير بود اسير غم قربت

Add comment جولای 2, 2008

روز مادر مبارك

مادر وا‍‍ژه اي كه وصفش در كلامم نگنجند تنها شعري از ايرج ميرزاي عزيزم را مي نويسم .

مادر روزت مبارك

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 

 

Add comment ژوئن 23, 2008

دنياي آبي آبي

 

از كنار قهرماني استقلال نمي شد گذشت اما بخاطر خدا از حقم گذشتم و از آن قهرماني  كه با 5 بازي كه انجام شد و 3 تايش كه با ضربات پنالتي به سود قهرمان ايران به پايان رسيد و آخري هم كه آنگونه بود چيزي نگفتيم ، گفتيم كه بگذار حلاوتش به دلشان باشد وگفتيم كه بگذار حاجي فتح ا… آخرين جام دوران مديريتش را بگيرد ، اما بخدا دو روز پيش حادثه اي را پيش چشمم ديدم كه قلبم را جريحه دار كرد و دستم را به نوشتني دوباره آلود .

 در خيابان جمهوري به گذار مشغول بودم خيابان شلوغ بود ، خيلي . كودكي را ديدم كه 3 تا 4 سال بيشتر نداشت با لباسي آبي ، چهره اي معصوم و عاشق رنگ پيراهنش ، كودك در آغوش مادر بود با ظاهري آرام اما دروني مشوش ، هم خوشحال هم اندكي ناراحت، آن ناراحتي را مي شد در چهره ء معصوم و كودكانه اش ديد ، پشت سر مادر به راه افتادم تا با كمي شكلك در آوردن غم كودك را از يادش ببرم ، مادرو كودك  از كنار مغازه اي كه تلفن و اين جور چيز ها مي فروخت رد مي شد كه ناگهان كودك كنار چارقد مادرش را كشيد به مادر گفت : مامان مي شه 1 دستگاه فاكس برام بخري ،‌خيلي عجيب بود آخر كودك چه كارش به فاكس است ، مادرش هم خيلي تعجب كرد گفت : عزيز دل مامان فاكس مي خواي چي كار ؟ و كودك در حالي كه بغض در گلويش بود گفت : مي خواهم بدهم به استقلال تا امسال اسامي را به موقع بفرستن آسيا، نكنه  دوباره نريم آسيا ؟

آهي در دل و بغضي در گلويم و ديگر هيچ

قهرماني تان مبارك باشد

 

 

6 comments ژوئن 21, 2008

Next Posts Previous Posts


نوید اسماعیل زاده

بایگانی

نوشته‌های تازه

پیوندها

چه قدر دیده شدم؟

از شما رسیده ها :